آن فاقد جذب و جمال، آن صاحب علم و کمال، آن دردانه غلامحسین خان، آن که نموده خاتمی را ابوسفیان، آن رمزگشای بواطن کمونیستی، آن افشاگر فرقه ضاله رفورمیستی، آن کاتب احمدینژاد معجزه هزاره سوم، آن که زنده میکند در اذهان یانگوم، آن که به طریقت شهره عام و خاص بودی، آنکه ز بلاغت همسر سخنگویی حساس بودی. آن مقرب درگاه بزرگان، آن که بکوفتی مغز دگران به سندان، آن پالیسی ویمن عصر حاضر، آن جمیله کدیور در لباس فاخر، آن که گیوه در پای کردی به جای صندل، آنکه سرفه کردی پای منقل، آنکه بهافعال حرام دست نزدی، آنکه به کوچه باغ سرنزدی، اولیا مخدره، فاطمه خاتون رجب الروسا، کثرالله امثالها و غفرالله ذنوبها انشاءالله. منزل یکی از بزرگان نظام بودی و چون به خانه شوی آمدی هیچ نداشتی برای خوردن و هیچ از باب شرب که باشد همانا آشامیدن. چون اوضاع نا بهسامان دید هیچ نگفت و به اندرونی پناه برد و دیگر از خان نعمت ایزدی بیرون نشد تا مولانا و مقتدانا محمود میرزا احمدی نژاد به مالکیت کاخ ریاست جمهوری رسیده، آقا محمد خان خاتمی را از آن بیرون کردی. پس چون چنین شد ناگهان سیه چادر به سر کرده چونان شیری غران نعره کشیده عالمی را از الحان خوشش مستفیض نمود.
نقل است که از ضعیفههای گروهک حمیده اصولیه بود که درشت بنوشت و پرگویی کرد و هیچ چانه به غیبت گرم نکرد و بر خان پاک کردن سبزیجات ننشست و زعمای کفر و جهالت به تیغ تیز قلم بدرانید و از آقا محمد خان خاتمی خلع لباس کرد و یدش را از آستین استکبار -با حفظ شئونات اسلامی-بیرون کشید.
خاتون را نقل است که چون به کتابت کتب مشغول گشتی گل از رخ بشکوفتی و چون خرسندی در خود یافتی سوژهها یکی یکی از راه برسیده، حکم اعدام، ارتداد، ارتشا، انقطاع، انفصال و … برایشان صادر فرمودی تا دیگر از این اغلاط مرتکب نشوند. همچنین نقل است ارادت بسیار به مرحوم آقا محمود خان احمدینژاد رییس الدوله نهم داشته هیچ طاقت انتقاد نداشته، هر چه علیه او نگاشته میشده به رفورمیستهای جائر منتسب میفرمود.
و چون به سنین میانسالی پای گذارد هیچ از جماعت روولسیونر باقی نمانده همه را از دم تیغ بگذراند، کار بدانجا رسید که رفورمیستها در عالم امکان مقطوعالنسل شده تحتالحمایه سازمان محیط زیست در طبیعت و به صورت وحشی نگهداری شدند. پس خاتون مدتی عزلت گزیده به سیر طرق متعالیه و ماوراییه همت گمارد و با کس سخن نگفت و بر کس تیغ بر مکشید تا 10 سال. یک سحرگاه در زمانه اذان صبح از درونی بیرون آمد و بانگ برآورد که یافتم، یافتم. پس به مجلس قاضیالقضات روان گشته دروازه خانه را از بیخ برکند و چونان شیران و یلان غرید و در حالی که داد آی نفس کش میداد، او را از اتاق به بیرون کشیده بین دو انگشت باز نمود تا -آقا میرزا محمود خان قاضیالقضات که از ایرانیان بازگشته از عراق بود- از آن میان عاقبت خویش باز بیند و بداند که عاقبت با رفورمیستها محشور شده نامه اعمالش به یسارش خواهند سپرد، پس صبح نشده حکم اعدام او را نیز صادر فرمود.
از دیگر کرامات فاطمه بانو رجبالممالک غور در عوالم بواطن بوده او را از درون افراد خبر میرسید، پس چون هیچ تیغ نکشیده بود در این سال ده! به بواطن فرقه اصولیه دقیق شد و دریافت که آقا محمد باقر خان قالیباف بلدیه چی از فرقه متحجره و مستبده کارگزاران بوده، عزتالله خان ضرغامی راپورتچی از جواسیس دو جانبه اصولیه رفورمیست میباشد و آقا رحیم آقای مشایی که نسباش به تخم و ترکه سقراط میرسد و مدام راه رفته اراجیف به هم میبافد، از فرستادگان یونان باستان برای گرفتن انتقام روم است. لذا آنهارا به سرنوشت شومشان پیوند داده، ریق رحمت را در حلقومشان ریخت خداوند بر توفیقاتشان بیافزایاد.
او را سپس عزلتی مجدد پیش آمد تا هنگام مرگ، در آن یوم غلامحسین خان الهام را به خدمت پذیرفت. سپس او را به گوش چیزی خواند که غلامحسین خان طاقت از کف بداد سر به دیوار بکوفت، به شهر روان شده خود را نادم و پشیمان خواند و در هذیانهای شبانه از همبستگی با مشارکت و نفوذ در بارگاه مطهره دولت نهم ابراز تاسف مینمود. پس چون چنین شد بانو به حال رعشه افتاده کف بالا آورده با میرزامحمود گفتی: “مر تو را سه وظیف بر دنیا است، رهرو راه من باشی، غلامحسین را به دار بیاویزی و هر که دربارگاه داری اخراج و بر همه امور، خود نظارت کنی” سپس دعوت حق لبیک گفت و محمود آقا رییس الممالک به پاستور بازگشتی، چندی بعد غلامحسین خان در دارالمجانین به دلیل نامعلومی بر اثر حلقآویز شدن دیار فانی را وداع گفتی و ناگهان تورم بالا زده نفخ اجتماعی بسیار شد، چون چنین شد، شهر را اصلاحیون به آشوب کشیده سلطان محمود از تخت به زیر کشیدند. لعنالله عنهم و رحمتالله علی فاطمه خاتون، انشاءالله.